د) ” استفاده از امکانات و تکنیکهای نمایشی ایرانی، در آثار منتخب بهرام بیضایی” بامداد فرهاد، استاد راهنما فرزاد معافی، دانشگاه سوره (1391).
1- 4- اهداف تحقیق:
میراث ادبِ دراماتیکِ ما اکنون بیش از هر زمان دیگری نیازمند توجّه و درک عمیق معناهای نهفته در آن است که باید با دقّت و دید کارشناسانهتری بدان پرداخته شود، چرا که در این هجمهی فرهنگی و خلاء هویّتی نباید خود و فرهنگ غنیِمان را دستخوش آسیب و بلایای خانمانسوز فرهنگ بیگانگان قرار دهیم. این فرهنگ و این آثارگرانبها به سادگی به دست ما نرسیدهاند که به سادگی آن را از دست بدهیم. لذا امید است تا با همّت و پُشتِکاری مضاعف آثار و برکات این هنرِ والا بر شیفتگانش، بیش از پیش، آشکارتر و روشنتر شده و به جایگاه اصلی خود که همانا تعالی روح و جسم بشر است برسد، لذا با کسب اجازه از اساتید و دانشمندان گرانمایه و همچنین با بررسی نقطه نظرات ایشان تلاش میشود به نتایج مبسوط و جامعی رسیده و آن را به اطّلاع علاقهمندان خصوصاً اصحابِ ادب و هنر و همچنین دانشجویان علاقهمند به این رشتهی خاص، یعنی “زبانِنمایشیِ سمبلیک و اشارت” و تأثیر آن بر ذهن و ادراکات ما از جهان پیرامون و هنر نمایش، برساند.
“بیا تا گُل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم”(حافظ)
جهانی که هنرمند در صدد نفوذ به آن است تا در بینهایت وجودش حل شود، به معنای شکافتن سقفهای وجود مادّی و دست یازیدن به گنبد مینای نامحدود است، طرحی که پردهها را کنار زده تا از پس آن قیام کند و از جهل به نور یقین برسد. این حرکت، حرکت من به خویش است مرغ قفسش پرواز کرده تا روحش به عالم معنا برسد به همین دلیل مثلاً کلام “حافظ” سخنی زمینی و این جهانی نیست بلکه کلامی است که ریشه در عالم غیب دارد. عالمی که برای انسانِ تک ساحتی و گُمگشته، برای انسانی که با راز و رمزها قطع ارتباط کرده و از ماهیّت ازلیاَش تهی شده انسانِ علمزدهی محدود معنایی ندارد. امّا برای انسان هنرمند و فیلسوفی که با اسرار وجود سر و کار دارد؛ دست به خلق هنر و اسطورهای میزند که حاصلِ پروازِ خیال و اندیشهی اوست. بنابر این انسان هنرمند دائم تلاش میکند تا به حقیقت وجودی خویش نائل آید. پس میتوان چنین نتیجه گرفت که (خلق اسطوره، زبان و هنر) که حاصل تقلیدِ اعمال خدایان است؛ به گونهای پرسشی، فلسفی است و او از این طریق میخواهد به خدایان تشبُّه جسته و خویش را به آنان نزدیک و با آنان یکی سازد. زیرا اعتقاد دارد آن چه که با عالم غیب (متافیزیک) مرتبط نباشد فانی و میراست. پس برای بقاء میخواهد خود را قُدسی ساخته، از عدم و فنا بگریزد. از این منظر باید گفت راز و سِرّ خلق تمام آیینها، رقصها، نیایشها، نمایشها و به طور کلّی آثار هنری در همین واقعیّت نهفته است. انسانی که نگاه “مادّی/ تاریخی” دارد از دیدگاه هایدگر، دچار دلهرهی مرگ میشود، لیکن او که نگاهی هنرمندانه و غیرمادّی به هستی دارد و معتقد است هر چیز درگذر زمان به اصلش رجوع میکند. بنابراین هراسی به دل راه نمیدهد زیرا مرگ را بازگشتی به سوی معشوق میداند، نه فنا و نابودی؛
به قول مولانا:
“از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم به حیوان سر زدم
مُردم از حیوانی و من آدم شدم

پس چه ترسم کی زمُردن کم شدن
بار دیگر بر فلک پَرّان شوم
وآنچه اَندر وَهم ناید، آن شوم”
با این توضیح نخست باید به کشف معیارها و نشانههای زبان و تبعات آن پرداخت سپس به اثر مورد نظر مراجعه نمود. البته لازمهی کشف معیارهای مختلف آن است که بدانیم هنرمند در صدد چیست تا فرآیندها و مشکلات موجود را بهتر درک کنیم.
1- 5- فرضیّه:
فریضیههایی که در این رابطه پیش روی ما قرار میگیرند، عبارتند از:
1- بهرام بیضایی بهعنوان یک نمایش نامهنویس دارای سبک منحصر به فردی میباشد که در آثار مکتوب و سینمایی وی کاملاً مشهود است.
2- بهرام بیضایی با نوع خاصِ نگارشی خود به ویژگیها و پیچیدگیهای مسائل مختلف اجتماعی، سیاسی جامعه میپردازد.
3- بهرام بیضایی بهجای قهرمانپروری و امیدبخشی بیهوده به زوایای پنهانِ اسطورهها و فرهنگهای بومی پرداخته و با الهام از آن، ساختار نمایشیِ خود را شکل میدهد. وی به جای اینکه با تخیّلات نماید و با ترکیب بیم و امید، انتظار برای فرج و رهایی را رونق دهد، بر عکس به تلاش برای مبارزه و خودباوری میکوشد.
1- 6- سئوالات کلیدی:
در مورد هر نمایش یا نمایشنامهای، میتوان از آن به عنوان اثری که به بیان اندیشه و دیدگاههای نویسندهاَش میپردازد نگریست، پس در این رابطه باید به چند نکته توجه نمود:
1- 6- 1- آیا داستان نمایش واقعیّت دارد یا صرفاً حقیقت نماست؟ یا آنکه آیا رویدادها، شخصیّتها و عواطفِ موجود با آنچه از قوانین طبیعت میدانیم یا با قوانین نمایش، سازگارند؟
1- 6- 2- آیا نمایشنامهنویس و نمایشنامهاَش توانایی سرگرم نمودن و یا همراه نمودن مخاطب با خود را دارد؟ (سرگرمی در چارچوب بحث ما به معنای قدرتِ نمایشنامه در فراچنگ آوردن تماشاگر یا شریک کردن وی در تجربهای ارزشمند است، به تجربه میتوان گفت اجرایی که علاقه تماشاگر را در طول نمایش به خود جلب کند و هیچیک از عوامل آن موجب انحراف حواس او نشود، اجرایی خوب است).
1- 6- 3- آیا توقّعِ شکل سنّتیِنمایشکه آزمون اصلی آنست با آنچه نویسنده میخواسته بدان برسد توافق دارد؟ بنابراین تعریف اگر نمایشی خوب باشد احتمالاً میل شدیدی خواهیم داشت که دربارهی آن فکر کرده یا به بحث بپردازیم و با دیدن چندبارهی آن باز هم برایمان جذاب خواهد بود.
1- 6- 4- آیا آثار بیضایی اعم از مکتوب و سینمایی، واجد زبانِ دراماتیک یا ایماژ است؟ و دلایل استفادهی وی از به کار بردن این گونهی زبانی چیست؟
1- 6- 5- آیا این ویژگیها، ارتباطی با موضوعات و درونمایهی آثار نمایشی وی دارد؟ آیا بیضایی در آثار اوّلیهی خود نیز از این ویژگیها سود جسته است؟
1- 6- 6- سرانجام آیا نمایشنامه به آنچه که میخواسته دست یافته است؟
1- 7- روش تحقیق:
مسلماً برای چنین پژوهشی، باید از دیدگاه و نظر علمای فن و تحقیقات آنان سود جُست تا اثری ارزشمند و ماندگار خلق شود بنابراین شیوهی بهکار رفته در این پژوهش بهرهگیری از مطالب، مقالات، کتُب، نشریات تخصّصی/ هنری مبتنی بر منابع دانشگاهی با استناد به روش کتابخانهای و همچنین جمعآوری و استفاده از دیدگاهها و نقطه نظرات اساتید گرامی و صاحب نظران این رشته به صورت میدانی و ترکیبی از آن میباشد، تا شاید به گونهای جامعتر و شایستهتر به “زبان دراماتیکِ اشارت یا سمبلیک” در آثار بیضایی و تأثیرات آن بر نمایشنامههایش بپردازد.
این پایان نامه، مدعی اتمام حجّت برای اهل ادب و هنر نیست چون هیچگاه برای علم و پژوهش پایانی وجود ندارد. بنابر این چنین پژوهشی تنها تلاش دارد تا راهی را که گذشتهگان این حرفه آغاز نمودهاند طی نموده و روزنهای دیگر هر چند ناقابل، جهت ادامه دهندگان این هنر متعالی باشد.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

انشاءالله…

فصل دوّم
” ادبیات نظری پژوهش”

2- 1- کالبد شکافیِ زبان در گذر تاریخ
بحث در مورد “زبان” بسیار گسترده است و در این اندک نمیگنجد لذا اگر این مختصر قادر باشد، تنها میتواند بخشی از آن را شامل شود، با این توضیح، موضوع را آغاز میکنیم. انسان در آغاز آفرینش به عنوان موجودی نا آگاه، خود را با کلیّتی یکپارچه و پیچیده روبرو دید که توان استدلال و تمایز بین اجزاء آن را نداشت. امّا بهتدریج و طیِ فرآیندی طولانی، اجزاء هستی از یکدیگر منفک شده و به دلیل این انتزاع، او قادر شد آرامآرام از حالت موجودی بسیار ضعیف و زبون خارج و بر طبیعت مسلّط گردد، لکن تسلّط وی بر طبیعت مستلزم شناختی بود که طی هزاران سال برخورد و تقابل او با جهان خارج حاصل شد، همین مکانیسم را میتوان به پیدایش کلام و سپس زبان نیز تعمیم داد زیرا وابستگی زبان و اسطوره آنچنان فشرده و تنگاتنگ است که به سختی میتوان تقدّم یکی را بر دیگری تعیین نمود.
بدین صورت نخستین آفرینش کلام، بایستی از تصوّر شخصی الهام گیرد، امّا حقیقت هرچه باشد از این واقعیّت نمیتوان گریخت که در تکاملِ اندیشه از تجربه لحظهای تا استقرار مفاهیم و از تأثّر حسّی تا تشکیل اطلاّعات در ذهن؛ (زبان و اسطوره) نقشهای همانندی را بازی کرده زبان و اسطوره، همیشه دستبهدست هم داده تا راه را برای ترکیبی متعالیتر و منطقیتر هموار سازند. بنابراین آفرینشِ ذهنی و بینش وحدت یافتهی ما از جهان، از آنها نشأت میگیرد. اساساً باید متذکّر شد همهی ساختارهای کلامی، و نیز تمامی هستیهای اسطورهای بهگونهای از برخی قدرتهای متافیزیکی برخوردار میشوند، به نحوی که” کلمه”به مثابهی نوعی نیروی آغازین در آمده و سراسر هستی و عمل از آن جان مییابد تا جاییکه در اکثر قریب به یقین افسانههای باستانیِ مربوط به آفرینشِ اسطوره جایگاه والای” کلمه” به خوبی هویداست. این مسأله حتّی پس از پیدایش ادیان الهی به قوّت خود باقی ماند و در قصص مربوط به آفرینشِ جهان ” کلمه” به شکلی کاملاً پیوسته با خدای یکتا حضور پیدا میکند. بدینسان کلمه بهعنوان سر منشأ همهی هنرهای مکتوب و سنگِبنای تمام متون ادبی/ هنری نه تنها سرچشمه، بلکه گاهی برترین قدرت متافیزیکی است. پس واژهی ” کلمه” غالباً نام “رب” و گاهی حتّی خودِ آن است آنجا که میفرماید: “کلمه الله حی العُلیا” این معنا در انجیل یوحنّا نیز با عبارت “در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود” به خوبی روشن و متبلور است. (ابراهیمیان،1383: 16- 9).
انسان اساساً موجودی است اجتماعی که مهم‌ترین نیازش برقراری ارتباط با همنوعانش و همچنین ایجاد رابطهی تفهیم و تفاهم است. در غرب سدهی بیستم میلادی زبان بهعنوان یک”نشانهی معنایی” مطرح شد. در واقع علم “زبان‌شناسی”(‏Linguistics) می‌کوشد تا به پرسش‌های بنیادینی چون: “زبان چیست؟ چگونه عمل می‌کند؟ و از چه ساخت‌هایی تشکیل شده‌ است؟”پاسخ دهد همینطور میکوشد تا پاسخی بیابد مبنی بر اینکه یک زبان با زبان‌های دیگر چه قرابت و مشابهتی دارد؟ مطالعهی فراگیر زبان، رویکردی چند بُعدی را میطلبد. مانند: “رابطه و تعامل زبان و ذهن، زبان و قوهی تخیّل، زبان و فرهنگ، زبان و شناخت، زبان و تکامل، زبان و منطق، زبان / محیطزیست و جامعه، زبان و قانون، زبان و هوشِ مصنوعی، زبان و رویکردهای فلسفی، زبان/ تفکّر/ سیاست، نشانه‌های ارتباطی”و بسیاری موارد دیگر که همگی می‌توانند زیرمجموعه‌هایی از رشتههای مرتبط با زبانشناسی تلقّی شوند(محسنیانِراد، 1385: 192).
باید گفت نخستین کسی که زبان را به عنوان دستگاهی از نشانهها، نظم یافته از آواها و نشانه‌های کلامی یا نوشتاری برای فهم اندیشهها تلقّی کرد، زبان شناس معروفی بود به نام ” فردینان دوسوسور” (1913-1857،F.de Saussure) این زبانشناس سوئیسى که پایهگذار علم نشانهشناسی نیز بود اعتقاد داشت: “زبان پدیدهایست ذهنی که به صورت گفتار، نوشتار و یا اشاره تجلّی می‌یابد” سنّتگرایان نیز بر این باور بودند که الگوی اشاره و نوشتار بر گفتار تقدّم دارد. پس با این تعریف “زبان مجموعه‌ای از نشانه‌های قراردادی خواهد بود که در امتداد یک بُعد و برای انتقال پیامی استفاده می‌شود”. (به عبارت دیگر هر نشانه از پس نشانهی دیگر به نوبت می‌آید و همینطور الی آخر). ویژگیای که زبان را از دیگر نظام‌های قراردادی برای انتقال پیام متمایز کرده خاصیّت تجزیهی دوگانهی آن‌ است که زبان را تا حد واحدهای بدون معنا و تکرار شونده، پیش می‌برد. در دیدگاه ” زبان شناسی” زبان، به اجزاء کوچکتری تحت عنوان واژه تقسیم میشود که به آن” نشانه” میگویند. (پیشگاهیفرد،1392: 86).
سنّتگرایان زبان را به سه بخش یا الگوی زبانی تقسیم می‌کنند که عبارتند از:
الف) زبانِ گفتاری؛ که نشانه‌های آن صوتیاَند.
ب) زبان نوشتاری؛ که نشانه‌های آن خطی یا تصویریاَند.
ج) زبانِ اشاره؛ که نشانه‌های آن اشارهایاَند و قدمتش به اوائل خلقت بشر میرسد.
در زندگی انسان، هیچ رفتار ارتباطیای به اندازهی ارتباطات کلامی، وسعت و تأثیر نداشته و هیچ پدیدهی ارتباطیای تا اینقدر با زندگی انسان، عجین نیست. روانشناسان در این مورد اتّفاق نظر دارند که انسان، از راه زبان است که تکامل و تحّولِ اساسی پیدا میکند. (میلر، 1383: 8).
اینگونه بود که انسان با زبان آشنا شد و زبان شد مسئلهی اصلی زندگی او، البته برخی معتقدند این انسان است که مخلوق زبان است نه زبان مخلوق او؛ به هر صورت زبان، روابط اجتماعی را مستقر، و نه تنها انسان را از انزوا نجات بخشید، بلکه وی را بر طبیعت نیز مسلط ساخت. بدینترتیب انسان توانست با نامگذاری بر اشیاء، روحِ آنها را مسخّر خود ساخته و از دایرهی هیأتِ کلّیشان خارج نماید. پس انسان برای هر پدیدهای نشان و علامتی قائل شد و از طریق همان با همنوعانش ارتباط برقرار نمود و پس از آن بود که توانست از حالت توحّش و اصوات انعکاسی اوّلیه، رهایی یافته و به دلیل تکرار و تعدّد نشانههای مکشوف و قراردادهای وضع شده در زبان، به فهم بیشتر دست یازد و به همین سبب قادر به تشخیص، تحلیل و تفسیر مسائل مختلف گشت. این آگاهی و شناختی که در پس آن میآید ناشی از زبانی بود که سرشار از نشانهها و قراردادها که همهی انسانها در گفتارها و کلامشان از آن سود جسته و بهره میبرند.
چگونگی ترکیب این نشانهها و قراردادها زبانِ فردیِ هر یک از ما را موجب میشود، البته با شرط رعایت نشانههای پذیرفته شدهی زبانی؛ البته باید گفت که زبان گذشته از بار معنوی و ژرف امروزیش، به عنوان یکی از مهمترین شاخصها و الگوهای رشدِ فرهنگ بشری نیز محسوب میشود، چرا که دیگر تنها همان کاربُرد اولیّه و ارتباط ساده با دیگران را ندارد، بلکه به ابزاری جهت فهم اندیشهها و بیان ارزشهای فردی/ اجتماعی/ مذهبی و تاریخی تبدیل گردیده، اینجا است که میتوان اظهار داشت زبان در گسترهی هویّتِ جامعه معنا و کارکرد خود را یافته و مبدّل به شاخصی برای تعیین درجهی تعالی و تکاملِ فرهنگ و ادب ملّتها گردید. ” انسان، زبان را ساخت و زبان، انسان را از حضیضِ ذلّت و ظلمت به اوج لذّت و طلعت رسانید”.
علت اینکه هنوز یونانیانِ باستان را تا این درجه با شگفتی نگریسته و در برابر عظمتِ اندیشه و هنر آنها انگشتِ حیرت میگزیم، همانا زبان کاملِشان است. زیرا در نزد ایشان زبان، ابزاری بود که توسط آن میتوانستند هویّت فرهنگی خود را به جهانیان منتقل سازند. امروزه ما با فاصلهای 2500 ساله و تنها از طریق یادگارهای فلسفی/ علمی/ هنری همچنین از طریق نمایشنامههای بسیار زیبا، غنی و بسیار مستحکمی که از آنان و از طریق زبان به ما رسیده به عظمتِ منطق و باورهای اعتقادی ایشان پی میبریم. امّا مسئلهی زبان به یونان و آثار شکوهمند آن خلاصه نمیشود بلکه هرچه پیشتر میآییم به دلایل مختلفی چون رشد و گسترش جوامع همچنین نزدیکی تمدنها و فرهنگها با هم و بالندگی علوم و پدید آمدن دولتها و روشهای حکومتی مختلف و پیدایش مفاهیم جدید در پوششی از نشانهها قراردادها و تمثیلهای مختلف، از این پس زبان به عنوان مهمترین عامل ارتباطی، بیش از پیش محک و ملاک تشخیص هویّت فرد و جامعه گردید؛ هم از این تاریخ است که اساساً بحث نشانه و نشانهشناسی در “هنر و فلسفه” مطرح و سبکها و شیوههای متفاوت زبانی و به تبع آن بیان حاصل شد. به نظر”هگل”هنر هر نشانهای متوجّهی کشف نیروهای مبهم و مرموزی است که هم در طبیعت و هم در رویدادهای تاریخی، اجتماعی وجود دارند. انسان برای بیان مقاصد و انتقال مفاهیماَش، از ” کلمات” به صورت گفتاری، نوشتاری و یا تصویری سود میجوید، به عنوان مثال: ” کلماتی که زبان را میسازند، مملو از نمادهای مختلفیاَند که یا این جهانی و مربوط تجربهی کلّی و تاریخی بشرند و یا مربوط به تجربهی سرزمین و مردمی خاص با هویّتی مشخّص که از آن نمادها متبلور گردیده است اینجاست که زبان و نشانههایش متنوعتر، غنیتر و پیچیدهتر میگردد و مسئولیّت آن نیز به عنوان حامل هویّتهای اخلاقی، اجتماعی و شخصیّتی نسبت به گذشته بیشتر میشود. (ابراهیمیان، 1382: 7-193).
2-2- ساختار زبان:

دسته بندی : پایان نامه ارشد

پاسخ دهید